تبليغاتX
montaghed

غزل حافظ کنایه ای است رندانه و اعتراضی به ادعای شاه نعمت الله ولی. در زیر شعر شاه نغمت الله را قرار می دهم:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد دل به گوشهٔ چشمی دوا کنیم

در حبس صورتیم و چنین شاد وخرمیم
بنگر که در سراچهٔ معنی چه ها کنیم

رندان لاابالی و مستان سرخوشیم
هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم

موج محیط و گوهر دریای عزتیم
ما میل دل به آب و گل آخر چرا کنیم

در دیده روی ساقی و بر دست جام می
باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم

از خود بر آ و در صف اصحاب ما خرام
تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم

البته این گونه تعریض‌های عارفان و صوفیان به یکدیگر مختص حافظ و شاه نعمت‌الله نیست. چندان که مقام این دو نیز در قیاس با یکدیگر سنجیده نمی‌شود. جدا از این که شاه نعمت‌الله کیمیاگر جان‌ها بود یا طبیب مدعی، قدرت تربیت و ارشاد او موجب شد که کثیری از مریدان به دورش فراز آیند. آوازۀ او حتا در هندوستان هم پیچید و محبوبیتش در آن جا چنان بالا گرفت که بعد از وفاتش، به دستور سلطان احمد، شاه دکن، بر مزارش در ماهان بقعه‌ای شکوهمند بنا کردند.

و همچنین گویا در مورد نزول قرآن اختلاف نظری داشته اند که شاه نعمت‌الله ولی گوید:

گر معنی تنزیل بداند حافظ
تنزیل به عشق دل بخواند حافظ
او کرد نزول ما ترقی کردیم
تحقیق کجا چنین تواند حافظ

معانی لغات غزل
****
کیمیا: علم شیمی ، دانشی که با آن امکان تبدیل عنصر به نوع کاملتر متصوّر بوده و قدما با تجربه درصد تبدیل مس به طلا بوده اند و در این شعر منظور حافظ از( کیمیا کنند)طلاکنند ، می باشد.
طبیبان مدّعی:مدعیان طبابت ، طبیب نمایان، کنایه از شاه نعمت الله ولی ودر اصطلاح صوفیه به کسی گفته می شود که در حقّ خود دچار توهّم شده و اظهاراتش منافی گفتار و رفتار اهلحقّ باشد.
خزانه غیب:۱- منبع فیوضات الهی و توفیقات ربانیکه حضرت رسوال اکرم (ص) به منزله کلید آن خزانه است ۲- منظور از خزانه ، مخزنی است که در نزد متمکّنین و سلاطین ، محل نگهداری داروهای کمیاب و معجونهای مقوّی و گران بها واز دسترس همگان دور بوده است .
هَر کَس:اشخاص، کسان مختلف ، افراد، در اینجا معنای هر کس ، کسان یعنی از یکنفر بیشتر ،افاده معنا می کندو به همین دلیل (کنند) به دنبال آن آمده است.
حسن عاقبت: عاقبت به خیری.
عنایت:عنایتِ خداوندی ، توجه ، لطف وکرم ایزدی.
مَن یزید:چه کسی زیاد می کند، اصطلاح حرّاجی به معنای اینکه چه کسی زیادتر خریداری می کند و قیمت را بالاتر می برد، حرّاجی .
مَن یزیدعشق: در جراحی و مزایده عشق
معرفت: شناسایی و در اصطلاح صوفیه شناخت و آگاهی که سالک بدست آوردهو او رابه عارف تبدیل و مستعدّ طیمدارج عشق کرده باشد ، مجموعه عوامل و آگاهیهای که سبب شناخت کامل چیزی شود.
اهل نظر: صاحب نظران ، اشخاص خبره و با معرفت و آگاه به ماهیت چیزی .
آشنا:کسی که آشنایی و معرفت به شئی مورد نظر داشته باشد .
حالی:حالا،درحالحاضر.
درون پرده:پنهانی،دورازچشم.
حدیث:رویدادتازه، گفته و روایت.
اغیار:بیگانگان،نااهلان.
حجاب: پرده، پوشیده.
طاعت:قبا:دریدن، چاک زدن.
کردن:به سوی خود مرابخوان ودعوت کن.
غیور:حسود، رشک بَرَنده
به خودم خوان: به سوی خود مرا بخوان و دعوت کن.
مُنعِم:احسان کننده،نیکوکار،توانگر و مالدار.
دوامِ وصل :پیوستگی و استمراردیدار و وصال محبوب.
التفات:توجه.
***
معانی ابیات غزل:
(۱) آنهایی که با نگاه خود خاک را به کیمیا ( طلا) مبدّل می کنند آیا می شود که گوشه چشمی هم به ما بیندازند .
(۲) همان بهتر که دردمن از مدعیان طبابت پنهان بماند به امید این که روزی از خزانه غیب الهی دوا وشفا عنایت فرمایند.
(۳) در حالی که معشوقه روپوشو نقاب از رخساره خود بر نمی دارد چه لزومی دارد که هر کسی از روی پندار باطل چهره او را وصف کند.
(۴) از آنجایی که عاقبت به خیری ، نه بزرگی و رندی و نه وارستگی ارتباط دارد، پس همان به که کار خود را به کرم و مصلحت خدا واگذاریم.
(۵) خالی از شناختحقّ و آگاهی عارفانه مباش که در معاملهِ حَرّاجی عشق صاحب نظران با معرفت با آشنایان ِعارف و پویندگانِ راهِ عشق ، داد وستد می کند .
(۶) ۱- اکنون که به پرهیزگاری و حفظ ظاهر شرع مقیّدند فساد وآشوب پیشه خود ساخته اند ،اگر روزی قید و بند عفاف برداشته شود چه ها که نمی کنند .
۲– اکنون که پای در کُندِ جسم در بند دارند اینطور فتنه و فساد می کنند باید دید آن زمان که از این کند و بند رهایی یافتند چه شورش و چه آشوبها که بر پا خواهند کرد.
(۷) از این گفته و روایت من اگر سنگ به ناله در آید جای شگفتی نیست زیرا اهل دل و صاحبدلان قصّه عشق را با سوز وگدازی مؤثر بیان می کنند.
(۸) شراب بنوش، زیرا صد گناه پنهان از چشم بیگانگان ، بهتر از عبادتی است که از روی ریا و تظاهر انجام می شود .
(۹) ترسم از این است که پیراهنی را که ازآن بوی یوسف به مشامم می رسد برادران حسودش از هم دریده و چاک چاک کنند .
(۱۰) دور از چشم حسودان مرا به سوی خود بخوان که نیکوکاران بخشایگر هم ، برای رضای خدا کار نیک را در پنهانی انجام می دهند.
(۱۱) حافظ روزگار وصال و دیدار پیوسته جاوید و برقرار نیست و مانند التفاتِ شاهان به گدایان زود گذر و اندک است.

شرح ابیات غزل

فرق است بین صوفی عارفِ پاک نهاد و خالی از تظاهری مانند «شاه ولی» که آرامگاه و خانقاه او در شهر ستان تفت یزد هنوز دایر و پا برجاست و شاگرد صوفی مسلک او «شاه نعمت الله ولی» که لقب خود را از مُراد خود گرفته و بر خود نهاده است. شاه نعمت الله در گرد آوری مرید و مال ومنال و نگهداری آنها همّتی به سزا داشت و در آن زمان که اداره تبلیغات و رسانه های گروهی نبود توسط پاره یی از مریدان متظاهر خود شایعاتی را از کرامات خویش بر سر زبانها می انداخت که انچه در زیر به اختصار می آید نمونه ایی از آنهاست و بر خواننده است که باور کند و در ردیف مریدان او در آید یا آنچه باید در یابد و ماند حافظ به این شایعات و گفته های منظوم او به نظر منتقدانه بنگرد:

در کنار رود نیل شاه نعمت الله ولی را با سید حسین اختلاطی صحبت افتاد…..بعد از آن سیّد حسین از خلوت بیرون آمده ، اول به آن حضرت معانقه نموده پس از آن یاران را دریافت و همگی جلوس نمودند. سید حسین به حضرت کرامت مرتبت گفت : نعمت الله می خواهم از حالات شما مستفیض شوم. آن حضرت فرمود که شماچیزی ظاهر سازید . سید حسین از علوم غریبه مثل کیمیا و لیمیا و سیمیا رمزی بر ایشان ظاهر کرد. حضرت شاه به سید گفت که مدعای ما کیمیای فقر محمّدی است.

جان می دهند بهر جوی سیم اغنیا آگه نی اَند از عمل کیمیای فقر

و در همین یک صحبت و یک مجلس اتفاق افتاد و در روز دیگر شاه یاران را وداع نموده متوجه کعبه معظمه شد و بعد از قطع چند منزل حُقّه ی سر بسته یی مهر نموده به دست درویشی داده به خدمت سید حسین فرستاد و سید حسین سرِحقّه را گشود و قدری پنبه و مقداری آتش سوزنده در اندرون حقّه یافت . تعجب نمود ، گفت دریغ که صحبت نعمت الله در نیافتم . در بیان آنکه درویشی که حقّة مزبور را به جهت سید حسین می برد و در راه به خاطر گذرانید که کاش حضرت سید نعمت الله روزی چند در صحبت سید حسین توقف می فرمود تا از عمل کیمیا بهره ور گردیده از صعوبت فقر و ناقه خلاص می گشتیم ، چون به خدمت آن حضرت باز گشت ، بر ضمیر منیر و لایت منزلت آنچه به خاطر درویش رسیده بود هویدا گردید . سنگ پاره یی از زمین برداشته پیش درویش انداخت و فرمود که این سنگ را نزد جوهری برده بپرس که قیمت این سنگ چنداست ؟ چون قیمت معلوم کنی از جوهری گرفته آن را باز آور و چون دوریش آن سنگ را به نظر جوهری بُرد، جوهری پاره ای لعل دید که در عمر خود مثل آن لعل ندیده بود ، قیمت آن لعل را هزار درم گفت . درویش سنگ را باز گرفته به خدمت شاه باز آورد . آن حضرت فرمود تا آن سنگ لعل شده را صلایه نمود شربت ساخت و هر دوریشی را قطره یی چشانید و فرمود :

ما خـاک را بـه نـظر کـیـمـیـا کنیم صد درد را به گوشة چشمی دوا کنیم
درحبس صورتیم و چنین شاد وخرّمیم بنگر که در سراچه معنی چها کنیم
رندان لا ابالی و مستان سرخوشیم هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم
موج محیط و گوهر دریای عزتیم ما میل دل به آب و گِل ، آخر چرا کنیم
در دیده روی ساقی و در دست جام می باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم
ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم بیگانه را به یک نفسی آشنا کنیم
از خود برآو در صف اصحاب ما خرام تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم

این شایعات و شرح کرامات و این اشعار منشر می شد و حافظ نیز مستحضر می گردید . بعضی بر آنند که صیت شهرت حافظ و انتشار حیرت انگیز غزلهای او چون به شاه نعمت الله رسید این غزل را برای شاعر شیراز ارسال نمود و چون داستان سید حسین در آن زمان توسط مریدان شاه نعمت الله در شهر ها منتشر شده بود حافظ را دعوت به این می کند که از استقلال رأی خود دست بکش و در صف اصحاب ما خرام تا همانطور که سیّدانه روی دل سید حسین را به جانب خدابر گردانیم دل تورا هم از سرگردانی در آورده به جانب خود مان در آوریم ! تا به خدا برسی. حافظ که مردی دانشمند و عارفی پاک نهاد بوده و اعتنا به مدّعیان ولایت نمی کرد برای آنکه پاسخی به غزل شاه نعمت الله ولی بدهد این غزل را ساخته و پرداخته و بیت به بیت او را حکیمانه پاسخ مقتضی داد که شادروان دکتر معین پیش از این دو غزل را بیت به بیت با هم مقایسه فرموده اند در اینجا با توضیحاتی بازگو می شود :

شاه ولی میگوید : ما خاک را به نظر کیمیا کنیم صد درد را به گوشة چشمی دوا کنیم

از فحوای کلام به خوبی مشهود است که گوینده ، خود را پیشوایی صاحب کرامت می داند و در عالم درویشی آنچه را که به نام تواضع و خاکساری نامیده می شود جای خود را به مفاخره داده است. حافظ این دانشمند دینی و عارف ربّانی و با همه تسلّطی که به زبان وادب فارسی و عربی و علوم قرآنی دارد متواضعانه در پاسخ شاه ولی در مطلع غزل خود می فرماید : آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند ! آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟ اگر دزمان حافظ علامات سؤال و تعجب درنوشتار باب شده بود حافظ در این بیت آنهارا همانطور به کار می گرفت که دربالا به نظرتان رسید و در واقع این غزل سراپا قدح است نه مدح و از آنجایی که ممکن است خواننده یی درباره معنای مصراع دوممطلع غزلدچار توّهم شود که شاید حافظ بدین وسیله مراتب ارادت خود را اظهار می دارد بلافاصله شاعر بیت دوم غزل خود به منظور رفع این سوء تفاهم می گوید:

دردم ، نهفته به زطبیبان مدّعیباشد که از خزانة غیبش دوا کند

شاعر داده است. واین است که به سینةطبیب مدعی اینکه صد درد را به گوشه چشمی دوا می کند زده می شود وجای بسی شگفتی است که با چنین توضیح واضحی که شاعر داده است بعضی از شارحان و مفسّران محترم حافظ را مرید شاه نعمت الله تصوّر نموده اند. شاه ولی در جای دیگری ادّعای بزرگی کرده و در بیتی می گوید :

آمــد ندا از لامکان کای سید آخر زمان پنهان شو از هر دو جهان تا بر تو خود پیدا کنیم

به این معنا که او برای دیدار خالق کل کاینات مانند حضرت موسی آرزوی ملاقات او راداشته و خود را ردیف موسی و محمد ( ص) قرار داده و از خدا تقاضای دیدار می کند که از عالم غیب به او خطاب می شود ( ای سیّد آخر زمان ) وقتی مردی من خودم را به تو نشان خواهم داد و این (سیدآخر زمان) لقبی است که او در برابر لقب خاتم النبیین به خود می دهد . اماحافظ در پاسخ این اداعا حکیمانه به او اندرز داده می فرماید :

معشوق چون نقاب زرخ بر نمی کشد هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟

با چنین پاسخ منطقی ومؤدب و حکیمانه یی که دلیل بر پختگی و تواضع و نزاکت و ادب حافظ است یکی دیگر از دلایل اینکه در مقدمه این کتاب ، این ناتوان حافظ را با فردوسی مقایسه و همسان قلمداد کرد ارائه می شود و مشاهده می کنیم که شاعر می توانست جواب تند و خشن تری به شاه ولی بدهد لیکن به چنین کاری دست نزده و همانطور که در جای دیگر فرموده است :

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد، ارنه حکایتها بود

قضاوت امر را به عهده خردمندان واگذارده است .

در پاسخ بیت :

رندان لاابالی و مستان سر خوشیم هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم

حافظ در بیت چهارم غزل خود چنین پاسخ داده می فرماید:

چون حسن عاقبت نه بهرندی و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند

و از مفاد این بیت چنینی مستفاد می شود که حافظ چنان در دریای تفکّر حکمت آفرینش که به قول عرفا مرحله حیرت است مستغرق بوده که همه دانش و بیتنش و معرفت خود را ناچیز پنداشته و کار را به عنایت آفریدگار واگذار می کند و قریب به این معنا در جای دیگر نیز می فرماید :

ترسم که روز حشر عنانم بر عنان رود تسبیح شیخ و خِرقه رند شراب خوار

بنابراین مشاهده می شود که شخصیت عرفانی چنین کسی را هر گز نمی توان با مدعیان ولایت که به پندار خودشان از عالم غیب به آنها وحی می رسد مقایسه کرد چه رسد به اینکه مسئله مریدی در میان باشد . در پاسخ این بیت شاه ولی :

مارا نفس چو از دم عشقست لاجرم بیگانه را به یک نفسی آشنا کنیم

حافظ در بیت پنجم غزل خود فرماید :

بی معرفت مباش که من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند

شاه ولی در اوج غرور تصوّرمی کند که چون دم از عشق به مبدأ آفرینش می زند می توامند با کرامت یا بهتر بگویم با معجزه عیسی مانند خود با یک نفس، در کالبد مردگان بی معرفت ( یعنی زنده هایی که از عالم عرفان به دور و بیگانه اند ) روح عرفانی دمیده و معرفت تامّه بدهد و این ادعایی است بس بزرگ و معنای آن چنینی می شود که من چنان پیغمبری هستم که هر کس و ناکس و هر بیمعرفت و قشری و نامستعدّی را در یک دم و با یک نفس و در یک ملاقات به اعلا درجه سطح معرفت و بینش ربّانی می رسانم . در اینجاست که حافظ خطاب به او می گوید بی معرفت مباش . یعنی اینقدر خود را بزرگ و و خدای خودت را کوچک تصور مکن و بدانکه در بازار حرّاجی عشق ، فروشنده با کسی معامله می کند که آشنای به مبادی و مبادی عشق باشد یعنی تواضع و خشوع.

شاه ولی در بیت دیگر غزل خود می گوید :

در حبس صورتیم و چنین شاد خُرّمیم بنگر که در سراچه معنا ، چها کنیم

و حافظ در بیت ششم غزل خود چنین پاسخ می دهد که :

حالیدرون پرده بسی فتنه می رود تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند

و این پاسخ دندان شکنی است به یک مغرور پر مدعا و منطوق کلام او این است که در حال حاضر که تو در حبس صورت مقیّد و در درون پرده جسم فاقد قدرت فائقه هستی چنین ادعاها و فتنه انگیزی ها می کنی ، نعوذ بالله از روزی که از پس حجاب و پرده جسم به در آیی ، یا به عبارت دیگر : تو چون آن بنده زرخرید آزاد نشده و در زیر فرمان مربی خود هستی و اینطور بی ادبانه و گستاخ سخن می گویی وای به حال تو در آن روزی که تورا آزاد کنند و در اینجا چنان این روحیه تکبر و غرور و درشت گویی شاه ولی بر حافظ گران و غیر تحمل می آید که بلافاصله در بیت هفتم غزل خود اضافه می کند:

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحبدلان ! حکایت دل خوش ادا کنند!

ومصراع دوم این بیت با علامت شگفتی بایستی خم و نوشته شود. معنای این بیت چنین است : عجب نیست اگر دل سنگ از دست گوینده این حدیث به درد آمده و ناله سرکند؟ و در مصراع دوم می گوید: چه می شود کرد ؟ مدعیان صاحبدلی ، حکایت دلشان را اینطور اداکرده و ظاهر می سازند حافظ در پاسخ بیت شاه ولی که می گوید:

از خود برآو در صف اصحاب ما خرام تا (سیدانه) روی دلت با خداکنیم

در بیت دهم غزل خود می فرماید :

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان خیر نهان برای رضای خدا کنند

و رندانه به او می گوید : برای من نامه سر گشاده نفرست. منظور تو از سرودن این غزل این بود که به مریدان و طرفداران خود بگویی که من شاعر شیرازی که شهرتی به هم زده و سر در برابر فلک فرود نمی آورد را چندان به حساب نمی آورم و او را دست کم می گیرم . واگر می خواستی از من دعوت کنی بایستی محرمانه و محترمانه از من دعوت به عمل می آوری و اگر چنین می کردی آن وقت تو هم در ردیف منعمانی بودی که برای رضای خدا و دور از جار وجنجال و تبلیغات و به طور سری کار خیری انجام می دهد اما حالا چنین نیست. در اینجا ذکر این نکته ایهامی ضرورت داد که منظور حافظ از عبارت (پنهان ز حاسدان) یکی معنای ایهامی(دور از حسادتی که در حاسدان است) می باشد، دیگر اینکه چون حافظ مایل به درشت گویی و صراحت گویی نبوده این کلمه (حاسدان) را طوری به کار گرفته که معنای ذوجنبتین دارد. بالاخره در مقطع غزل حافظ چنین دعوت شاه ولی را در می کند :

حافظ دوام وصل تو میسر نمی شود / شاهان کم التفات به حال گدا کنند

و به طرف می فهماند که این را بدان که ملاقات میان من و تو میسر نخواهد شد ، زیرا شاهان (یعنی شاه نعمت الله ولی) به گدایان (یعنی حافظ) التفات و عنایت و لطف ندارند. یعنی ما گدایان کوی عشق را به خوبی نشناخته و آنچنانکه باید با ما نظر خوشی ندارند.
***

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

شـاه اگـر جـُرعــه‌ی رنــدان نــه بـه حـُرمت نـوشـد
الـتـفـاتـش بــه مـــی صــاف مـُـــــروّق نــکــنــیــم

"جـُرعـه" = شـراب
"جـُرعـه ی رنـدان" = شـراب رنـدان ، مـنـظـور شـراب دُرد آلـود است ، زیـرا رنـدان دُرد‌نـوشـنـد :
«پـیـام داد که خواهم نـشـسـت با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد»
"جـُرعـه‌ی رنــدان" که دُردآلـود است بـا "می صاف مـروّق" که شراب پـادشـاهـان است ، مـتـضـادنـد.
"حـُرمـت" = احـتـرام
"التـفـات" = تـوجـّـه

"ش" در "التفاتـش" مضافٌ الیـه "مـُروّق" و مرجع آن شـاه در مصرع اوّل است که بـه اقتضای وزن شعر بـه اینجا آمـده است ، به این جـابـه‌جـا شدن (پـرش ضمیر) یـا (رقص ضمیـر) می‌گـویـنـد.

"مــی" = بـاده ، شـراب

"صـاف" = زلال ، روشن

"مـُروّق" = ریشه آن فارسی است : "راوک" به معنی صاف و پـالـوده . به زبان عربی رفـتـه و "راوق" تـلـفـّظ شده و بعد از آن فعل ساخته‌انـد . "مـُـروّق" اسم مفعول از باب تفعیل است بـه معنی : پـالـوده شده ، بـدون دُرد ، مـُصـفّـا ، اگـر شـاه شراب دُرد آلـود مـا را بـا احـتـرام نـنـوشـد مـاهم بـه شـراب خـالـص و زلال او نـبـایـد تـوجـّـه کـنـیـم.

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

 

من چه گويم ؟ يك رگم هشيار نيست ......شرح آن ياري كه او را يار نيست

 
يعني در حالي كه من از خود بي خود شده ام و يار من هم ياري است كه نظيري ندارد چه مي توانم بگويم ؟ در واقع دو مشكل اساسي در توصيف يار خود مي بيند يكي اين كه مولانا در حالت فناي در معشوق است و اصلا خودي نمي بيند تا بخواهد حرفي بزند و ديگر اين كه اگر بر فرض مشكل اول هم ناديده گرفته شود باز مانع ديگري در كار است و آن اين كه اگر بخواهد يار خود را كه ديگران نديده اند براي آنان توصيف كند بايد به دنبال مشابهت هاي او با ديگران باشد تا از اين طريق او را براي مخاطبين خود توصيف كند،در حالي كه چنين كاري هم ميسر نيست چون يار او اصلا شبيه و نظيري در عالم ندارد.به قول خود شمس تبريزي : من گنگ خواب ديده و خلقي تمام كر ، من عاجز از گفتن و خلق از شنيدنش.
ذكر يك نكته نيز در اين جا لازم است و آن اين كه يكي از شيوه هاي بيان مولانا اين است كه گاهي موضوع يا فرد مورد سخن خود را به طور خيلي نامحسوس و لطيفي بدون آن كه اشاره اي صريح بكند، تغيير مي دهد. او در حالي كه از مراد خود شمس الدين تبريزي سخن مي گويد ، بدون هيچ توضيحي يار خود را از شمس به خداوندي كه هيچ موجودي شبيه او نيست ( ليس كمثله شي ) ارتقاء مي دهد.

 

شرح اين هجران و اين خون جگر ..........اين زمان بگذار تا وقت دگر

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

تولد و آغاز زندگی سعدی
ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله ، مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین و ملقب به افصح المتکلمین، از بزرگ‏ترین شاعران ایران است، که آسمان ادب فارسی را با نور خیره کننده خود روشن ساخت.

سعدی، آموزگار تمامی قرون
فرهنگ پربرکت اسلام، در سایه عنایات الهی و تعلیمات ارزنده نبوی، طی قرن‏های متمادی، بزرگانی را در دامن خود پرورده که چون خورشیدهای درخشان، در زمینه‏های گوناگون علم و ادب و هنر و اخلاق، فضای انسانیت را نورافشان نموده‏اند.

سعدی و معرفت کردگار
ندای توحید و دعوت به شناخت خدا و فراخواندن مخاطبان به بندگی و اطاعت کامل از پروردگار، از ویژگی کلام سعدی است.

غزل‏های سعدی
سعدی بسیاری از اندیشه‏ها، باورها، عقاید و احساسات خود را در قالب غزل بیان کرده است و عواطف درونی خود را، صاف و صمیمی با خوانندگان در میان می‏گذارد

قرآن کریم در کلام سعدی
قرآن کریم، کتاب اخلاق، تربیت، حکمت و خلاصه، چشمه جوشان علم و معرفت است. سعدی در دو کتاب گلستان و بوستان از این منبع عظیم و پربها، گاه به صورت اشاره به مضامین قرآنی و گاه به صورت نقل عین آیه‏ها، به خوبی استفاده نموده است.

علم در نگاه سعدی
علم مورد تأیید سعدی، علم همراه عمل است

مسافرت‏ های طولانی سعدی

سعدی، در همان ایام جوانی، ضمن فراگیری علوم دینی، به مطالعه تاریخ و سیره نبوی پرداخت و در فن خطابه و موعظه مهارت یافت.

بوستان و گلستان سعدی
بوستان

پندها و آرزوهای سعدی در بوستان بیش از دیگر آثار او جلوه‌گر است. به‌ عبارت دیگر سعدی مدینه فاضله‌ای را که به دنبال آن بود، در بوستان تصویر کرده است

گلستان

گلستان سعدی، هشت باب دارد، سعدی در این باب‏ها یک دوره آداب معاشرت و اخلاق و معارف دینی را با بیانی زیبا و دل‏انگیز و به صورت داستان‏هایی آموزنده و شیرین، همراه با اشعاری کوتاه و دلنشین، آورده است.

سعدی و عشق
سعدی در غزل، بیشتر عاشق است تا عارف و نصیحت‌گر

مولانا در سنجش با سعدی
سخن ما درباره مولانا در سنجش با سعدی است

نگرش نقادانه در غزل سعدی
سعدی از زندگی و مشکلات آن دور نبوده و نسبت به نارسایی ها و نابسندگی های آن نگرش نقادانه داشته است.

نقدی بر نقد غزل و زیبانمایی سعدی شیرازی

در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است

خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد

شکی نیست که اظهارنظر درباره اشعار و آثار بزرگانی چون سعدی، حافظ، سنایی، عطار، فردوسی، مولوی و شمس تبریزی و… کارسهلی نیست که از هر کس برآید.

عرفان و خدابینی سعدی
سعدی، عارفْ‏مردان پر رمز و راز را همیشه در محضر خدا می‏بیند و همه چیز را پیرامون آنان: «بَرِ عارفان جز خدا هیچ نیست.»

سعدی، نمونه‏ای از انسانیت
انسانیت سعدی همه چیز را در برمی‏گیرد؛ حتی اگر شخصی گمراه یا سگی وامانده و موری دانه‏کش باشد

سعدی فراتر از این مرز و بوم

بانو لوسیا استوارت کاستلو: دانشمندانِ جهان، سعدی را خدایِ شعر و اخلاق نامیده‏اند

سعدی و خدمت به خلق

سعدی شیرازی، از جمله این بزرگان است که هم خویش را به این صفت آراست و هم دیگران را به این خیر بزرگ فراخوانده است.

وفات سعدی شیرازی
اُستاد سخن، سعدی، پس از سفری طولانی که حدود ۳۴ سال به طول انجامید، به زادگاه خویش، شیراز بازگشت و با جهانی از دانش و تجربه، به راهنمایی مردم همّت گماشت .

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر

به نام خدایی که جان آفرید

                                          سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوند بخشنده‌ی دستگیر

                                         کریم خطابخش پوزش‌پذیر

روز اول اردیبهشت در تقویم ایران زمین ، روز سعدی است .  

باغ تفرج است و بس ، میوه نمی‌دهد به کس
جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش

اگر درد عشق در انسان باشد، انسان با موسيقي كيهاني خلقت و با آواي پرندگان و موسيقي جويباران به وجد مي‌آيد. سماع در نظر سعدي يعني وجود و جذبه عرفاني. كساني كه اهل سماع‌اند، فرشتگان هم به پايشان نمي‌رسند. منتها، سعدي اين سخن را به هر كس بيان نمي‌كند!‌

نگويم سماع، اي برادر كه چيست / مگر مستمع را بدانم كه كيست
گر از برج معني پرد طير او/ فرشته فروماند از سير او


 سعدي راه رهايي از تعلقات را فقط عشق مي‌داند. به نظر او اگر درد انسان، درد عشق باشد، او با تمام خلقت به وجد مي‌آيد.

 آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش
هر چه کند به شاهدی، کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس ، میوه نمی‌دهد به کس
جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم، آن که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش

هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد
بلکه به خون، مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

اعـتـمـــــــــادی نـیـست بـر کـــار جـهـان
بـلـکــه بـر گــَـردون گــَـــــردان نـیــز هـم

جـهـان = دو معنا دارد : الف : دنـیـا ب : اسم فاعل از مصدر "جـهـیـدن" به معنی جهنده ، متحرک ، هستی را به این جهت که در حال چرخیدن و حرکت است ؛ جـهـان گفته‌انـد. در این جا منظور از جـهـان ، کـره‌ی زمین است.

گـردون = آسـمـان ، فلک

گـردان = گـردنـده ، چرخـان و چرخنـده .

"گـردون" بـا "گـردان" جناس دارند
مـعـنـی بـیـت : بـر کار جهان (زمین) که در حال حرکت و تـغـیـیـر است نمی‌تـوان اعتماد کـرد ، بـلـکـه بـه آسمان گـردنـده هم نمی‌شـود اعتماد کرد.

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

تـاب بـنـفـشـه مـی‌دهـد طـُــرّه‌ی مُـشک ســای تـو

پــرده‌ی غـنـچــه مـی‌درد خـنـــده‌ی دلـگـشــــای تـو

(تاب = چندین معنی دارد : پـیـچ (تابیدن = پیچ دادن) ، خشم و عتاب ، طاقت و تحمّل ، بن مضارع تابیدن به معنی نور افشانی کردن ، داغ کردن و سرخ کردن (تابه = داغ کننده) ، غم و اندوه و...)

"تاب بفشه می‌دهد" دومعنا پیدا می‌کند : الف : بنفشه را خجالت زده و اندوهگین می‌کند. ب : زلف بنفشه را پیچ در پیچ می‌کند.

(بنفشه = نوعی گل ؛ البته نه این گل بنفشه‌ای که امروزه در چند رنگ در باغچه‌ها و گدانها می‌کاریم ، "دکتر شفیعی کدکنی" در کتاب "مفلس کیمیاگر" می‌گوید : این بنفشه های امروزی را در افغانستان گل "آدم‌چهره" می‌گویند [از آن جهت که اگر دقت کنیم به شکل چهره‌ی آدمی است] بنفشه‌ای که در ادبیات ما از قدیم آمده ، گلی بوده است فقط به رنگ بنفش که پشتش خمیده و دارای طرّه‌ای (میله‌های پرچم گل) پیچ در پیچ بوده مانند مفتولهایی که دور هم پیچیده باشند :

«بنفشه طـرّه‌ی مفتول خود گره می‌زد

صـبـا حکایت زلـف تـو در میان انـداخت» )

«بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

کـه تـاب مـن بـه جـهـان طـُــــــرّه‌ی فـلانی داد»

(طـُـرّه = زلـف ، گیسو )

(مُـشک = که در عربی مِـسک تلفـّظ شده است ؛ ماده‌ی سیاه رنگ و بسیار خوشبـویی است که از نافه‌ی نوعی آهو که زیستـگاهش در چین (ختن) است (معروف به آهوی ختن) به دست می‌آیـد ، کیسه‌ای (غده‌ای) در زیر ناف آهوی مشکین قرار دارد (نافـه) که در بهار از مشک پـر می‌شود ، وقتی نافه پر از مشک شد شروع به خارش می‌کند و آهو شکم خود را بر سنگهای تیز می‌کشد و نافه پاره می‌شود و بر سنگ می‌ریزد و دشت سرشار از بوی خوش می‌گردد ، مردم در سراسر صحرا می‌گردند و این مشک ها را جمع آوری می‌کنند و آن را می‌سایند و به صورت پـودر آن را به فروش می‌رسانند.)

(سـا = چند معنا دارد : الف = بن مضارع فعل "سائیدن" در این صورت "مشک سا" صفت فاعلی مرکّب مرخّم است (مشک ساینده) ، ب = پسوند شباهت است مانند : "مـهـسـا = مانند مـاه" در این صورت "مشک سا" به معنی : مانند مشک است ؛ بارها گفته‌ایم که این تشبیه دو وجـه شبه دارد : یکی سیاهی ، دیگری خوشبویی)

(پـرده دریـدن = دو معنا دارد : الف = حجاب را پاره کردن و کنار زدن ؛ در اینجا می‌توان گفت :  گلبرگهای غنچه را پاره و پرپر می‌کند ، ب = هتاکی کردن ، آبروی کسی را بردن)

(غنچـه = استعاره از دهان تنگ)

(دلـگشا = صفت فاعلی مرکّب مرخـّم است ، "دل گشاینده")

در این بیت دو تشبیه مضمر تفضیل هم داریم :

در مصرع اول : زلف تـو از زلف بنفشه پر پیچ و تاب‌تـر و زیباتـر است.

در مصرع دوم : لب تـو از غنچه زیباتـر است.

  گیسوی سیاه و خوشبوی تـو  آنچنان پر پیچ و تاب است که بنفشه در برابرش خجالت می‌کشد و خشمگین می‌شود ، خنده‌ی دلگشای تـو آبروی غنچه را می‌برد و او را خجالت زده می‌کند.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

در نــظـــربـازی مــا بــیــخـــبـران حـیـرانـنـد


من چُنـیـنـم که نـمـودم،دگـر ایـشان دانـنـد

وزن غزل: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نظربازی = تماشای زیبارویان ، تجلی جمال حق را در چهره ی خوبرویان دیدن، اوحدالدین کرمانی دلیل نظربازی خود را چنین مطرح می کند : زان می نگرم به چشم سر در صورت / زیرا که ز معنی است اثر در صورت – این عالم صورت است و ما در صوریم / معنی نتوان دید مگر در صورت.

نظربازی: نگریستن به چهره ی زیبا رویان،چشم چرانی،رد وبدل نظر عاشق و معشوق ،که در طبیعتعرفانی نگریستن و تامل در مظاهر زیبای خلقت معنی می دهد.

 بی خبران = کسانی که راز نظربازی را درک نکرده اند ، بیخبران از راز ورمز  وحدت وجود .

حیران = مات و سرگشته

چنینم = اینگونه هستم

نمودم = نشان دادم معنی بیت : بی خبران از رمز و راز نظر بازی ، از نظربازی ما در شگفتند.

آنان که از مقصود ما بی خبرند از نظر بازی ما در شگفتند؛من همینم که نشان دادم، آنها دیگر خود دانند.

می گوید آنها که مراد ما را از نظر بازی نمی دانند از کار ما حیرت می کنند.من چگونگی ضمیرخود را آشکار کردم،هرگونه که می خواهند درباره ام قضاوت کنند.

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

حکایت و داستان عاشق شدن شیخ صنعان یکی از داستانهای عرفانی زیباست که اصل داستان در کتاب تحفه الملوک امام محمد غزالی آمده است و شیخ فریدالدین عطار این داستان را به زیبایی تمام در کتاب منطق الطیر به نظم کشیده است. از دیگر کسانی که به نظم این داستان پرداخته اند می توان به وحدت هندی از عرفای قرن سیزدهم اشاره کرد.

دیر و خانقاهی در نزدیکی شهر دمشق سوریه بوده است. این شیخ نامش عبدالرزاق بوده و مقام والایی در عرفان داشته و صاحب مریدان و شاگردان فراوانی بوده است:

شیخ سمعان پیر عهد خویش بود                        در کمال از هر چه گویم بیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال                          با مرید چارصد صاحب کمال

هم عمل هم علم با هم یار داشت                        هم عیان هم کشف هم اسرار داشت

هر که را بیماری و سستی یافتی                      از دم او تندرستی یافتی

خلق را فی الجمله در شادی و غم                      مقتدائی بود در عالم علم

                                                                          منطق الطیر

که در ام القری از اهل قرآن                          فقیهی بود نامش شیخ صنعان

دل او کاشف اسرار توحید                            ضمیرش مظهر انوار توحید

مر او را بود در اقلیم امکان                          مرید چارصد از اهل عرفان

                                                                         وحدت

شیخ صنعان که چنین جاه و مقام و مرتبه ای در کمالات داشت چند بار در خواب دید که در ولایت روم بتی را سجده می کند و چون بیدار شد به نور یقین دانست که خطر و امتحان بزرگی در پیش است و چاره ای ندارد و باید به سفر روم برود. پس عزم روم نمود و چهارصد شاگرد و مریدش نیز به پیروی او در سفر به ولایت روم همراه او شدند.

زمانی که شیخ به روم رسید ناگهان بنا و عمارت با شکوهی را مشاهده کرد که دختر ترسا و مسیحی در کنار پنجره آن عمارت نشسته بود دختر ترسا آنقدر زیبا بود که آفتاب بر جمال او حسد می ورزید و هر کس عاشق او می شد از شدت اشتیاق و عشق قبل از رسیدن به او جان تسلیم می کرد:

 

از قضا را بود عالی منظری               بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت             در ره روح اللهش صد معرفت

هر دو چشمش فتنه عشاق بود              هر دو ابرویش بخوبی طاق بود

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت           نرگس مستش هزاران دشنه داشت

                                                                            منطق الطیر

دختر ترسا با دیدن شیخ نقاب پس می زند و شیخ با دیدن چهره بی نقاب دختر تمام وجودش از عشق آتش می گیرد و عشق آن زیبارو تمام هستی و ایمان و مقام و شهرت شیخ صنعان را به غارت می برد:

 

دختر ترسا چو برقع بر گرفت               بند بند شیخ آتش در گرفت

عشق دختر کرد غارت جان او              کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسائی خرید               عافیت بفروخت رسوایی خرید

 

شاگردان شیخ چون این حالت را دیدند شروع به نصیحت شیخ کردند اما هیچ فایده نداشت زیرا نصیحت در عاشق آشفته دل و درد بی درمان عشق هرگز اثر نمی کند:

عاشق آشفته فرمان کی برد                  درد درمان سوز درمان کی برد

                                                                 منطق الطیر

  و شیخ  بی دل و بی قرار در کوی دلدار ساکن می شود و یارانش به دلداری او می پردازند:

یکی از یارانش گفت ای شیخ بزرگ برخیز و غسلی کن و این اندیشه بد را از دل بران و شیخ می گوید امشب صدها بار با خون جگر غسل نموده ام:

 

هم نشینی گفتش ای شیخ کبار                  خیز، این وسواس را غسلی برآر

شیخ گفتش امشب از خون جگر               کرده ام صد بار غسل ای بی خبر

 

مرید دیگری می گوید شیخ بزرگ تسبیحت را کجا افکندی و شیخ پاسخ می دهد تسبیحم را دورافکندم تا زنار بر بندم( زنار کمر بند مخصوص مسیحیان بوده تا از مسلمانان باز شناخته شوند)

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست                کی شود کار تو بی تسبیح راست

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست                       تا توانم بر میان زنار بست

 

و یکی از مریدانش می گوید شیخا بر خیز و دست از این کار عاشقی بردار و نماز بگذار و شیخ در جواب می گوید:صورت آن یار زیبا را نشانم دهید تا رو به محراب صورتش دایما نماز بگذارم:

آندگر یک گفت ای دانای راز                        خیز خود را جمع کن اندر نماز

گفت کو محراب روی آن نگار                        تا نباشد جز نمازم هیچ کار

 

و هر یک از مریدان به تناسب حال نصیحت در خور نمودند و پاسخ مناسبتری شنیدند و شیخ با این پاسخها نشان داد که عشق او به دختر ترسا بسی کاری است و او قصد کنار نهادن این عشق را ندارد. و ساکن کوی دلدار می شود.

 از دیگر سو دختر ترسا  با دیدن این وضعیت از خدمتکارانش می خواهد که از حال شیخ جویا بشوند و بپرسند که درد و گرفتاری او از کجاست و اگر او نیازمند مال و منال است به او مال بدهید. اگر بیمار است طبیب برایش خبر کنید و اگر گناهکار است من برایش از حضرت مسیح شفاعت می طلبم اما اگر عاشق است دلدارش را خبر کنید چونکه علاج عشق نه در دست ماست و نه در دست حضرت مسیح  زیرا درد عشق را فقط دلدار می داند و فقط او قادر به درمانش است:

اگر از عشق باشد مضطرب حال                  ز معشوقش خبر گیرید احوال

و لکن چاره اش در دست ما نیست                دوای او در این دارالشفاء نیست

بگوییدش به صد رفق و مدارا                     که ناید  چاره عشق از مسیحا

بود درگاه دلدارش سزاوار                          که رنج دل نداند غیر دلدار

                                                                     وحدت هندی

اما هر چند آن نگار زیبا رو خود را در ظاهر به بی خبری زده بود اما دلش از جان شیخ آگاه بود و تجاهلش نیز از روی ناز محبوبی بود:

اگر چه ناز محبوبی به سر داشت                           به او از راه دل لطفی دگر داشت

                                                                                    وحدت

و چنین بود که شیخ نزدیک به یک ماه در کوچه ترسا زاده نشست و حتی با سگان کویش هم نشین شد تا دختر بر بالینش آمد و خودش از حال شیخ جویا شد و شیخ به عشق دختر اقرار نمود و گفت که دلم از دوریت خون است چشمانم چون ابر در بارش است و وجودم از عشق تو بی قرار است.

دختر ترسا از روی ناز و تکبر پاسخ داد که تو پیری و از شدت پیری بی عقل و خرف گشته ای. لباس عشق برازنده تو نیست  تو باید در تدارک کافور و کفن باشی.

شیخ پاسخ می دهد هر چه دلت می خواهد بر من بگو اما بدان که عشق پیر و جوان نمی شناسد و عشق بر هر دل بنشیند  آن دل را آشفته می سازد:

عاشقی را چه جوان چه پیر مرد                 عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد

                                                                                   عطار

دختر ترسا می گوید اگر تو در عشقت مردانه ایستاده ای باید چهار شرط را بجا آوری و آن چهار شرط عبارتند از:

    

بت پرستی کن، قرآن  بسوزان،شراب بنوش و ایمانت را کنار بگذار:

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز                   خمر نوش و دیده را ایمان بسوز

شیخ گفت:

شراب می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم . دختر ترسا گفت کسی که هم رنگ یارش نباشد او یار نا صادق است پس اگر تو در عشق به من صادقی باید اسلام را کنار گذاری و دین من را قبول کنی و شیخ قبول کرد

شیخ را به شرابخانه بردند و شیخ از یک سو با نوشیدن شراب و از سوی دیگر از جمال دختر ترسا چنان مست شد  که نزدیک بود دستش را در گردن ترسا زاده کند که دختر گفت اکنون اگر قصد داری به من برسی باید به دین من اقرار نمائی و شیخ چنان کرد و شیخ را به دیر ترسایان بردند و شیخ جامه اسلام کنار نهاد و مسیحی گشت و زنار بست و همه آنچه را که می دانست از قرآن و اسلام همه را به کلی فراموش کرد

شیخ چون در حلقه زنار شد                       خرقه آتش در زد و در کار شد

دل ز دین خویشتن آزاد کرد                        نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد

  آنگاه رو به دختر ترسا کرد و گفت : ای دلبر زیبا هر آنچه خواستی انجام دادم . شراب نوشیدم و بت پرستی کردم و بلایی از عشق بر سرم آمد که هیچکس نبیند.از عشق تو بود که همه رازهای سینه ام و گنجینه معرفتم از بین رفت و اکنون چون کودکان نو آموز مکتب شده ام و انگار تازه الفباء می آموزم و ابجد می خوانم:

ذره عشق از کمین در جست جست                       برد ما را بر سر لوح نخست

تخته کعبه است ابجد خوان عشق                         سرشناس غیب سرگردان عشق

و اکنون من وصل تو را می خواهم و این همه کار را به امید وصل تو و رسیدن به تو انجام داده ام

وصل خواهم و آشنایی یافتن                     چند سوزم در جدایی یافتن

دگر بار دختر ترسا گفت که کابین و مهریه من بسیار سنگین است و من سیم و زر زیاد می طلبم و تو بی چیزی بهتر است از عشق من درگذری.

شیخ گفت اینهمه مرا دردسر نده و بهانه تراشی نکن نمی بینی که به خاطر تو دین و ایمان و دوستانم را از دست داده ام آیا این چنین رفتاری با من درست است؟

ترسا زاده که او را مرد کار و جدی یافت گفت پس به جای مهریه من باید یکسال خوکبانی و خوک چرانی کنی تا آنگاه به من برسی. شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد:

رفت پیر کعبه و شیخ کبار                  خوک وانی کرد سالی اختیار

یاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده و به جانب کعبه روان شدند در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با او نبود از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند و شاگردان همه ماجرا را تعریف نمودند. آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت و گفت اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد پیروی می کردید و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید. پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.شگردان پاسخ دادند که ما خواستیم تا با شیخ همراه و همگام شویم اما او قبول نکرد و به ما گفت دنبال کار خویش رویم.

آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید اما از در حق نباید برید و باز گشت پس :

گرچه از شیخ خویش کردید احتراز               از در حق ارچه می گردید باز

و شاگردان به اشاره آن مرید خاص چهل شبانه روز به تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند تا دوباره شیخ خود را بازیابند.سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس ، آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود  حضرت مصطفی(ص) را دید و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان به خاطر خدا شیخ ما را از گمراهی نجات بخش. حضرت پیامبر پاسخش می دهد که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ به خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم. گرفتاری شیخ از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم تا توبه نمود و آن غبار از میان رفت و او توبه کرد و از گناه پاک گردید.

 آن مرید خاص با شنیدن مژده رهایی شیخ توسط حضرت مصطفی از شادی مدهوش گشت و به همه مریدان دیگر مژده داد و همگی عازم محلی شدند که شیخ در آنجا خوکبانی می کرد. شیخ با دیدن یاران از خجالت جامه درید اما یاران به دلداری او برخاسته و گفتند امروز روز شکر و سپاس است و نه غم و پشیمانی. و شیخ دوباره غسلی کرد و از نو مسلمان گشت و همگی عازم کعبه گشتند.

از آنسو دختر ترسا در خواب دید که آفتاب با او در سخن آمد و گفت در پی شیخ روان شو و دین او پذیر و تو که او را پلید نموده بودی به دست او پاک شو.

دختر ترسا چون از خواب برخاست جانش را پر درد یافت و احساس عجیبی پیدا کرد. چاره ای نبود جز اینکه در پی شیخ روان گردد.

با دل پر درد و شخص ناتوان                 از پی شیخ و مریدان شد روان

او در حالیکه به دنبال شیخ سر از پا نمی شناخت با خداوند راز و نیاز می کرد و می گفت:

خداوندا مرد راهت را من راه زدم و از راه بردم اما تو مرا از راه مبر که من نادان و غافل بودم. خداوندا دریای خشم و قهرت را فرو نشان چرا که من ندانستم و خطا کردم.

از درون به شیخ الهام شد که دختر ترسا از دینش برون شده و به راه باز آمده است و این زمان به دستگیری نیاز دارد. شیخ دوباره چون باد به سرعت به عقب و در پی دختر روان شد. مریدان دوباره دچار نگرانی شدند و بیم از آن یافتند که شیخ باز دین و ایمانش را از دست بدهد.

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود                  توبه و چندین تک و تازت چه بود

بار دیگر عشق بازی می کنی                      توبه ای بس نا نمازی می کنی

شیخ در پاسخ مریدان ، حال دختر را با آنان بگفت و هر که شنید از حال رفت. شیخ با یاران به عقب برگشتند تا به آن دختر دلنواز رسیدند. دختر چنان پریشان گشته بود که انگار مرده ای بر روی زمین بود. دختر با دیدن شیخ خود مدهوش گشت و از حال رفت و شیخ با اشک چشم بر صورتش آب افشاند . زمانیکه دختر به هوش آمد گفت از شرمساری تو جانم آتش گرفته است و بیش از این توان در بیراهه رفتن را ندارم . من را توبه ده و آئین اسلام را بر من عرضه نما.

دختر چنان ذوق ایمان در دلش جاری گشت که توان ماندن در این جهان را از دست داد و با شیخ الوداع نمود و جان تسلیم کرد:

گفت شیخا طاقت من گشت طاق             من ندارم هیچ طاقت در فراق

می روم زین خاندان پر صداع               الوداع ای شیخ عالم الوداع

گشت پنهان آفتابش زیر میغ                  جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ای بود او در این بحر مجاز          سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می رویم           رفت او و ما همه هم می رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق           این کسی داند که هست آگاه عشق

                      

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |

در ابتدا کل غزل را می آوریم:

  
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم
 

۱) هروی، حسینعلی. نظری به « کلام و پیام» حافظ، برگزیده مقالات نشر دانش درباره حافظ، ۱۰۳-۱۰۲ 

ساقي به  صوت اين غزلم كاسه مي‌گرفت

مي‌خواندم اين سرود و مي ناب مي‌زدم

در كتاب حافظ و موسيقي آقاي حسينعلي ملاح نيز اين اصطلاح در اين بيت ضرب گرفتن و با نوك انگشتان بر پياله زدن معني شده است، ولي به گمان بنده اين معني فقط به عنوان يك معني دور، به عنوان ايهام تناسب قابل ذكر است نه به مثابه معني اصلي. معني اصلي همان است كه در منشآت قرن ششم و هفتم و هشتم كه زمينه مفاهيم ادبي حافظ است به كار مي‌زفته است: پياله را پر كردن و به شادي يكديگر نوشيدن. و اين رسم ميان مغول بسيار معمول بود كه به مناسبت فتحي يا ديدار عزيزي يكديگر را كاسه مي گرفتند. در جلد دوم جامع التواريخ رشيدي، صفحه 4، آمده است: « و براق دست قبچان گرفته او را بالاي تخت آورد و يكديگر را كاسه گرفتند.» قرينه اي كه در خود بيت كاسه گرفتن را در اين معني ت‍أ ييد مي‌كند ساقي است كه كارش پياله پر كردن و گاهي همكاري با باده نوشان است، نه ضرب گرفتن. يك بار هم خود شاعر اين اصطلاح را در ضمن قصيده « در مدح شاه شيخ ابو اسحاق» آورده و معنايي را كه از آن در نظر دارد روشن ساخته:

به بزمگاه چمن رو كه خوش تماشايي است

چو لاله كاسه نسرين و ارغوان گيرد

معني نمودار اين حالت است كه بوته لاله بر اثر وزش نسيم به سوي نسرين و ارغوان خم شده چنان كه گويي ساقي است كه با ادب و فروتني جام در دست دارد و به حريفان تعارف مي‌كند. در ديوان ناصر بخاري، شاعر هم عصر حافظ هم كاسه گرفتن در همين معني آمده است:

به عهد صدر هدي كاسه مي گيرد

كه سنگ مي‌زندش روزگار بر ساغر

استاد خانلري نيز در مقاله « سه كلمه در شعر حافظ» همين معني را ياد‌آور شده است. اما آنچه در بيت موهم اين معني است كه كاسه گرفتن معنايي موسيقيايي دارد و موجب جلب توجه به اين سو مي‌گردد كلمات صوت، غزل، مي‌خواندم و سرود است كه از اصطلاحات موسيقي به حساب مي آيند. شك نيست كه شاعر در آوردن كاسه گرفتن ايهام تناسبي را با اين كلمات در نظر داشته، چنان كه تعبيه خطوط فرعي در جنب خط اصلي معني شگرد هنري خاص اوست. اما خط اصلي معني همان به سلامت نوشيدن و به يكديگر تعارف كردن است.

+ نوشته شده در ساعت توسط ناصر |